تبليغاتX
اشک عشق

اشک عشق

امروز که نظرات شما رو می خوندم تصمیم گرفتم که به شما بگم چرا اسم خودمو گذاشتم مرد خاکستری!!!

اما هرچقدر فکر کردم دیدم اصلاْ نمیشه گفت!

این روز ها شعرم نمیاد یعنی راستشو بخواین دلم نمی جوشه!!!!!!!!!

ولی خوب یه شعر کوچولو نوشتم بخونید و حالشو ببرید(به این می گن شکسته نفسی)

......................................................................................................................................

شهر موسیقی چشمان تو رامی گشتم

فصل تنهایی تو

مرد خاکستری رویاها

سازش انگار کمی کوک نبود!

شعرش انگار کمی نا موزون!

رو به احساس سیاهی می رفت...

رو به احساس سیاهی می رفت....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 20:53  توسط مهدی  | 

عاشورای حسینی بر عاشقان حسینی تسلیت باد.

دوستان عزیز لطفآ خوب بخانید و نظر بدهید.

با تو یک شب حس قلبم ناب شد

شعر هایم از خجالت آب شد

دفترم آتش گرفت و سوخت وای

یک نفر بر درب قلبم کوفت های

بالهایت را کجا گم کرده ای

شعر ها را رنگ مردم کرده ای

عشق میجویی بیا پیدا بکن

شعر میگویی دلت شیدا بکن

واژه ها را خیس روی هم بچین

اشک را در مشق های غم ببین

حس کن آن حس غریب کربلا

عشق را با تشنگی کن بر ملا

لحظه ای خود را در آنجا فرض کن

میتوانی خویش از خود قرض کن

هر چه داری عشق تقدیمش بکن

صحنه را اینگونه ترسیمش بکن

جنگ ، جنگ بین خوبی با بدیست

اهرمن آن سو  و این سو آدمیست

این طرف مردانی از جنس خدا

یادگاری از حدیث لافتی

آن طرف نامردهایی پس و دون

پیش چشم کورشان حق واژگون

این طرف آزادی و آزادگی

آن طرف تصویری از خون خوارگی

این طرف احساس باران داشتن

آن طرف یک چیز ظلم انباشتن

فرض کن آنجا تویی یار حسین

میشوی آیا نگهدار حسین

میدهی جان را برای باورت

میخری با بذل جانت آخرت

می توانی خویش را معنا کنی

جای خود در کربلا پیدا کنی

پاسخ این یک سوالم میدهی

در کدامین سو قدم را می نهی

با تو یک شب حس قلبم ناب شد

شعر هایم از خجالت آب شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:24  توسط مهدی  | 

برای مهسا

واژه ها دوست ندارند که با من باشند

همگی خسته شدند از دستم

موج غم شعر مرا گریانده

شعر ها دوست ندارند که غمگین باشند

کاش اینبار مرا شاد کنی!

شعر من می خواهد

بر دل سنگ تو جاری باشد

بر لب خشک تو تکرار  شود

فصل چشمان تو را نور کند

غصه را از من و تو دور کند

 شعر من می خواهد

.........................

کاغذ شعر مرا پاره نکن

لااقل شعر مرا خوب بخوان

.........................

داشتم میگفتم:

شعر من می خواهد

قاتل فاصله هامان باشد

دور را دور کند

دست من را به پذیرائی دستان تو مهمان بکند

شعر من می خواهد

پل پیوند دو عاشق باشد

کاش عاشق باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:22  توسط مهدی  |