تبليغاتX
اشک عشق

اشک عشق

بی هیچ توضیحی بریم سر اصل مطلب!!!

اینم صاحبش همون قبلیه (قلبیه)است.

قصه ام را اینک آغازش کنم

بغض چندین ساله را بازش کنم

گریه ام را روی کاغذ آورم

خوب بنویسم چه آمد بر سرم

آی آدم های تندیس آفرین

نوبت من شد به نفرین زمین

روزگاری رفت و من پیدا شدم

حال می گویم چرا شیدا شدم

لعنتی قلبم هوای عشق داشت

رفت و یکباره مرا تنها گذاشت

پیش چشمان کسی خانه نمود

کز دو عالم هیچ کس را می ستود

قلب من دیوانه اش شد  آه آه

شد بساط شعرم ازغم روبراه

شعر گفتم واژه واژه حال او

خواب هایم یک به یک شد مال او

پیش خود گفتم که یارم می شود

من ندارم هیچ ،دارم می شود

گفتم او قلبش به حسم آشناست

برق چشمانش به عشقم مبتلاست

درد دل کردم برایش از خودم

گفتم از حالی که با عشقش شدم:

گفتمش قلب مرا صاحب شدی

بر من از من بیشتر واجب شدی

دوستت دارم همیشه تا ابد

چشم تو هر لحظه دارم می زند

عشق این مردن برایم زندگیست

من تمام معنی ام دلدادگیست

فکر من را بودن تو سر پناه

عاشقت هستم همینم شد گناه

عشق من دارد برایت ارزشی

تا به رویا با دلم پر می کشی

دست هایت را به دستم می دهی؟

یار فرداهای خوبم می شوی؟

..................................

گفتمش هر چیز در دل داشتم

قلب او را مهربان پنداشتم

اشتباه این بود او عاشق نبود

روح او دریا دلش قایق نبود

بعد از او این شد برایم سرنوشت

هرچه زیبایی برایم زشت زشت

او تبر شد من درخت خشک پیر

حرف هایش ضربه هایی مثل تیر

او تبر زد من دلم آهش گرفت

عاقبت از عشق او آتش گرفت

سوخت هر چیزی که با او ساختم

عشق را هم آخرش من باختم

آخر این قصه هم شد تلخ و سرد

حال باید از ته دل گریه کرد

گریه ام را اینک آغازش کنم

درد های کهنه را بازش کنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:55  توسط مهدی  | 

این شعر صاحب دارد!!!

(شاید این اسم واقعی باشد و شاید یک اسم سر کاری باشد)

 

باران می بارید

 

من زیر باران بودم

 

چتر همراهم نبود

 

اما من خیس نمی شدم

 

تورا دیدم

 

زیر باران بودی

 

تو  هم خیس نمی شدی

 

چتر هم نداشتی

 

عجیب تر از خیس نشدنم می دانی چه بود؟

 

من تورا می دیدم ولی

 

نفسم بریده نمی شد

 

قلبم تندتر نمی زد

 

از خجالت سرخ نمی شدم

 

و انگار نه انگار که

 

دختر ک محبوب من جلوی من چشم در چشمانم ایستاده و خیس نمی شود

 

می دانی مصیبت کجاست؟

 

تو نه مرا دوست داری و نه هیچ کس دیگری را

 

و من دیگر نه تو را دوست دارم و نه خودم را

 

 نه این حقیقت نیست!

 

واقعیتی است دردناک

 

من نمرده ام

 

تو نمرده ای

 

ما فقط یادمان رفته که زیر باران گاهی وقت ها هم باید خیس شد

 

حتی اگر که چتر همراهمان باشد

 

چه رسد به من و تو که چتر هم نداریم!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 14:46  توسط مهدی  | 

بیا کمی اشتباه کنیم

من اشتباهی عاشقت می شوم

و تو اشتباهی دلت را به من می دهی

من چشمهایت را می ستایم و تو شعر هایم را

بیا کمی گناه کنیم

من تو را می بوسم

و تو چون پیچکی سر سخت در من می پیچی

بیا کمی دروغ بگوییم

من دوستت دارم

و تو حتمآ عاشق من هستی

بیا کمی آدم کش باشیم

من خودم را برای تو می کشم

و تو خودت را برای من

بیا من و تو بد باشیم

اشتباه کنیم

گناه کنیم

دروغ بگوییم

آدم بکشیم

و بعضی وقت ها

زندگی کنیم

 

 

من اصلآ تو این نوشته غلط املائی ندارم...

هورا...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 15:54  توسط مهدی  | 

آخه الف رها جان من تو شعر پایینی غلط املائی ام کجاست؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 16:5  توسط مهدی  |