عمق آن بود فراموشی محض
بعد در چاله تو را افکندم
روی لب های تو می ریختم از خاک سکوت
و تو مدفون گشتی و فراموش شدی
دل من خالی شد
روز ها رفت و فقط من بودم
با دلی مثل کویر
که در اعماق فراموشی محضش تو یکی دفن شدی
روز ها رفت و تو مدفون بودی
بعد یک لحظه هوا ابری شد
در دلم توفان شد ، صاعقه می زد و یک حس عجیب...
بعد باران آمد،همه جا خیس شد از گریه ابر
در زمین دل من سر برآورد از اعماق فراموشی محض
پیچکی سبز و سفید![]()
پیچک سبزو سفید در همه جای دل من پیچید
بعد این پیچک سبز با هزاران شاخه و هزازان ریشه ، شد شکوفا و فقط یک گل داد!
گل این پیچک سبز یاد مدفون تو در قلبم بود
من تورا باز در آنجا دیدم ...
گل تنهای دلم پیچک سبز
باز عاشق شده ام!

