تبليغاتX
اشک عشق

اشک عشق

چاله ای در دل خود کندم من

عمق آن بود فراموشی محض

بعد در چاله تو را افکندم

روی لب های تو می ریختم از خاک سکوت

و تو مدفون گشتی و فراموش شدی

دل من خالی شد

روز ها رفت و فقط من بودم

با دلی مثل کویر

که در اعماق فراموشی محضش تو یکی دفن شدی

روز ها رفت و تو مدفون بودی

بعد یک لحظه هوا ابری شد

در دلم توفان شد ، صاعقه می زد و یک حس عجیب...

بعد باران آمد،همه جا خیس شد از گریه ابر

در زمین دل من سر برآورد از اعماق فراموشی محض

پیچکی سبز و سفیدگل تنهای دلم پیچک سبز

پیچک سبزو سفید در همه جای دل من پیچید

بعد این پیچک سبز با هزاران شاخه و هزازان ریشه ، شد شکوفا و فقط یک گل داد!

گل این پیچک سبز یاد مدفون تو در قلبم بود

من تورا باز در آنجا دیدم ...

گل تنهای دلم پیچک سبز

باز عاشق شده ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:37  توسط مهدی  | 

سلام دوستان عزیز وبلاگی

۱۲خرداد۱۳۶۲روزی بود که من چشم به دنیایی گشودم که دوستانی خوب مثل شما برایم داشت

هرچند شاید ازنزدیک با شما نبوده ام اما همگی تان به من نزدیک بوده اید

از طرف همگیتان تولدم را به خودم تبرک می گویم

راستی هدیه هایتان را فراموش نکنید...

 مهدی جان تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 13:3  توسط مهدی  | 

هر کسی قصه ای از خود دارد

هر کسی ساده زخود می خواند

دختران قصه شان:

 قصه مرد بزرگ  مرد طوفانی عشق

تک سواری که برای دل آنهاست فقط

پسران قصه شان: 

قصه دختر خوب دختر ناز بلند آوازه

دختری که همه خواهان وی اند

هر کسی قصه ای از خود دارد

و من اکنون گویم  قصه ای از دل خویش

قصه دختر زیبا

دختری ساخته عشق و امید

دختر قصه من:

قدش اندازه سرو قامتش شاخه گل صورتش تکه ماه

لبش همواره چو یک غنچه سرخ گاه خندان چو نسیم

گونه ها سرخ چو سیب

چشمهایش تو نگو وای خدا پر  ز غرور

اشک هایش مثل دریا پاکی

مژه هایش همه یاد آور موج

روی پیشانی او حکم خوشبختی ناب

گیسوانش:

مثل یک رشته طناب

گاه یک دسته پرستوی سیاه

گاه هم شورش شب های بلند

او چه موهای قشنگی دارد

دختر قصه من:

دلش از دشت وسیع

گرم و سوزنده تر از ظهر کویر

دلش آکنده از عشق خالی از بی مهری

دختر قصه من:

بازوانش مثل یک ساقه گل

دست هایش مثل گل های لطیف

دختر قصه من:

بیش از اندازه قشنگ

بیش از اندازه عزیز

بیش از اندازه پر از مهر دلش

وای این قصه چه زیباست

چه پایان دل انگیزی وای

دختر قصه من:

عاقبت می آید

با قدم هایی سبز

رو به دروازه شهر دل من

بگشایید در قلعه عشق

دختری می آید

امپراطوری چشمانش را بر دلم چیره کند

بگشایید در قلعه عشق

عاقبت می آید

دختر قصه من...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 9:45  توسط مهدی  |