یک نفر دنیای قلب خسته ام را شاد کرد
سرزمین بودنم را خرم و آباد کرد
عاشقانه دست در دستان سست من گذاشت
با شکوه از هرچه رستن او مرا آزاد کرد
خسته بودم ناتوان از بی کسی های دلم
او به دستم تیشه ای داد و مرا فرهاد کرد
یک نفر آمد و ماند و رفت از کاشانه ام
آرزوهای دلم را یک نفر بر باد کرد

این شعر مربوط به دو سال قبل می باشد،راستش را بخواهید فعلآ نمی توانم شعر بنویسم! حالا چرا ؟بماند بعدآ می نویسم.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:31  توسط مهدی
|