تبليغاتX
اشک عشق

اشک عشق

به مهمانی واژه هایی رفته ام که نمی شناسمشان!

من که با نا امیدی غریبه بودم

من که با سیاهی بیگانه بودم

من که با بدی آشنا نبودم

اکنون خود را در حصارشان می بینم

صبر تنها کلید این حصار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:20  توسط مهدی  | 

سلام

هستم ولی خیلی خسته ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:46  توسط مهدی  | 

تلخی دنیا بیشتر از شیرینی آرزوهایی که بهشون رسیدم

بدون اینکه اراده کنم دارم فراموش می شم

این روزا به این نتیجه رسیدم که تعداد آدمای بد تو دنیا خیلی بیشتر از تعداد آدمای خوبه

کلاْ حسش نیست!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:4  توسط مهدی  | 

سلام به همه اونایی که با من مثل من نیستن

مثل خودشون هم نیستن

اون جوری هستن که دلشون می خواد.

مرد خاکستری به ملکوت اعلا پیوست....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 17:36  توسط مهدی  | 

عنکبوت های اینترنتی

وبلاگ مرا به تسخیر خودشان در آورده اند.

کاش بتوانم گردگیری مفصلی در زندگیم به راه بیاندازم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 16:34  توسط مهدی  | 

خیلی خسته ام

همه چیز علیه من داره پیش می ره!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 10:54  توسط مهدی  | 

روز کتابدار مبارک
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 13:2  توسط مهدی  | 

سلام

سربازی هم عالمی داره ها

من الان سی و چند روزه که سربازم!!!

دارم مرد می شم (به قول قدیمی ها)

واسم دعا کنید .خدا بهم نزدیکه و من ازش دورم.

عشق همه چی رو از من گرفت.حتی خودمو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:27  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 19:53  توسط مهدی  | 

خیلی حرفا دارم که توی وبلاگم بنویسیم اما نمیشه!!!

کاش بتونم یه جورایی مثل همونی باشم که منو به این روز انداخته!!!

بهم گفت فراموشش کنم

من هم فراموش کردم!

دوست داشتن و عشق ورزیدن رو !!!

بهم گفت واسه خودم ارزش قائل باشم

فهمیدم دوست داشتنش بی ارزشم می کنه

بهم گفت بی خیالش بشم چون بی خیالمه

بی خیالش شدم

حالا همش کابوسم شده!!!

بهم گفت داشتم گولش می زدم

فهمیدم صادقانه و بی ریا دوست داشتن کسی یعنی گول زدنش

خیلی چیزا بهم گفت و خیلی چیزا ازش شنیدم

داشتم ازش متنفر می شدم

داشتم از خودم بی زار می شدم

داشتم ...

اما نشد

روزگار می گذره و من امیدوارم هرگز روزی نیاد که اون از گفته هاش پشیمون بشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:56  توسط مهدی  |